تبليغاتX
◄◄◄راه موفقیت►►►
◄◄◄راه موفقیت►►►
موفقيت = آگاهي + متقاعد سازي + قدرت
فلسفه ...  
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد
داستان ...  
"آرتور اشي"قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي درسال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسردنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تورا براي چنين بيماريانتخاب كرد.
او در جواب گفت:
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتمخدایا چرا من؟و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدایا چرا من؟
تندتر بدوید ...  

 

 

شير افريقايي هر شب که مي خوابد مي داند که فردا بايد از کندترين غزال افريقايي کمي تندتر بدود تا از گرسنگي نميرد. و غزال آفريقايي هر شب که مي‌خوابد مي‌داند که فردا بايد از تندترين شير آفريقايي کمي تندتر بدود تا کشته نشود .

 

مهم نيست که تو شير هستي يا غزال مهم اين است که فردا را از امروز تندتر بدوي

دعای خیر فرشتگان ...  
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد .

ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب
 
كرده بودو از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش
 
خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر
 
توانايي خريد آن را دارد .بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه
 
خصوصي اش فرا خواند و به او گفت :من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد
 
هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم .سپس يك جعبه به دست او داد . پسر
 
، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده
 
بود ، يافت .با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك
 
انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق
 
العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از
 
روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود .اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش
 
رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده ا
 
ست . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد .اوراق و كاغذهاي مهم پدر
 
را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت .
در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت
 
جلد آن پيدا كرد .در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را
 
داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده
 
بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .


« چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي
 
اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!! »